داستان جالب:


امورفرهنگی

آموزنده

پسرش به سرعت کادو را باز کرد و یک کتاب دید که جلد زرشکی اش با

نوشته های طلاکوب داشت پسر بسیار عصبانی شد و فریاد زد:"کتاب" رو

به پدرش کرد و گفت: با این همه مال و ثروت فقط یک کتاب به من می

دهی؟ و کتاب روی میز گزاشت و از شدت عصبانیت خانه را برای همیشه

ترک کرد و رفت. سالها گذشت پسر مشغول کار شد و ازدواج کرد و زندگی

 خوبی داشت تا این که روزی به او خبر دادند که پدرش فوت کرده و برای

رسیدگی به وصیت نامه ای پدرش باید به خانه ی پدریش باز گردد. پسر به

 خانه ی پدرش رفت و بعد وارد اتاق پدرش شد تا وصیت نامه را بردار. وقتی

کشو رو باز کرد، کتاب را دید ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد. کتاب را

 بر داشت و ورق زد و احساس کرد که چیزی به جلد آن چسبیده است،

آخرین صفحه را باز کرد و یک سوئیچ دید ، سوئیچ همان خودروی اسپرتی

 که می خواست! پسربه اشتبا بزرگ خود پی بد، اما چه دیر! بیشتر مواقع

خدا دعا های ما را برآورده می کند اما ما نمی بینیم ، چون تصور ما به گونه

 دیگری است.

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+نوشته شده در سه شنبه 27 تير 1391برچسب:,ساعت11:33توسط سعیده | |